
دلم میخواست یه دختر روستایی باشم که بزرگترین دغدغم
تشکیل یه خانواده باشه و شوهرداری و نگهداری از بچها...
شوهرم یه گله گوسفند داشته باشه و یه زمین کوچیک که واسه امرار معاش
روی اونم کشاورزی میکنه و من هرروز باید برم به زمین سر بزنم
گاو گوسفندارو کمکش ببرم چرا و کارای خونه رو هم مدیریت کنم
جوری که شب از فرط خستگی تا سرمو میزارم رو بالشت عمیقا خواب برم
و فردا صب کنار خانواده از کره و پنیری که خودم درست کردم بخوریم
و روز از نو روزی از نو....
و اینقدر این زندگی روتین ادامه پیدا کنه تا برسم به چهل سالگی...یه زن خونه دارِ
جا افتاده که خودشو وقف زندگی و خانوادش کرده و حالا دیگه
ارزویی نداره غیر از سرو سامون گرفتن بچه هاش:)
بعدشم در کمال ارامش یه شب که بعد از تموم شدن کارام میخوابم
دیگه بیدار نشم :)
برچسب:
نویسنده: یاسین رستمیان