
سلام
مریـم ایز بَـک
شنیدین میگن:وقتی یه عالمه حرف رو روی هم تلنبار کنی و نزنیشون بعد از یه مدت
دیگه حتی اگر بخوای هم نمیتونی بگی:)
من الان دچارشم![]()
الان ربع ساعته که هی مینویسم و هی پاک میکنم![]()
کلا از این قسمت بگذرم بهتره =/
-----
شهریورتون چه جوری میگذره؟ :)
من که در انتظار 25 هستم
الان به اون چیزایی که میخواستم خیـــلی نزدیکم...خیلی
یه ریزه دیگه مونده...
کاش این یه ریزه هم تموم شه و برسم بهش![]()
اگه نشه مریم اینجوری میشه===>
----
اوخیی...بلاگفایِ دلبر
دلم برات تنگ شده بود....!
-----
عکسِ مربوط به همین امروز صبحه...بعد از اینکه بیدار شدم
دلم خواست برم بشینم بغلِ باغچه دلبرمون کاپوچینومو بخورم
یهو خواستم اون لحظه رو ثبت کنم که سریع عکس گرفتم...
اومدم تو اینستام استوریش کنم که یهو برنامه رو بستم و گفتم:ولش کن باووو
نمیدونم چرا هیچوقت نتونستم خیلی با این اَپای جدید جور بشم![]()
یه جَو عجیبی هست...
جوری که ادم نمیتونه راحت حساشو...حالو هواشو به اشتراک بزاره!![]()
برچسب:
نویسنده: یاسین رستمیان