
فِنقِل میره مدرسه
1 مهری که واسه اولین بار رفتین مدرسه رو یادتونه؟:)
یه ذوقِ عجیبی درونمون پرسه میزد که انگار دنیارو بهمون دادن
حس میکردیم که آره..من دیگه بزرگ شدم,دیگه خودم میتونم کارایی که
دوست دارمو انجام بدم...منم مث بقیه بچهایی که ازم بزرگترن میرم مدرسه
یه حس استقلالِ بامزه ای داشتیم خلاصه
میخوام بگم بچه که بودیم همه چی قشنگ تر بود....
با چیزای کوچولو یه دنیا خوشحال میشدیم
زندگی جذابتر بود...همه چی باب میل بود...
دغدغمون فقط اون عروسک گندههِ بود که مامانمون نمیخرید...
اون ماشین کنترلیه که دلمون پیشش مونده بود...
و
و و
هر چی داریم بزرگتر میشیم دنیا داره دوست نداشتنی تر میشه
و دغدغه هامون بیشتر و بزرگتر
انگار غمو غصه هامونم دارن همرامون بزرگ میشن...
نمیخوام فازِ افسردگی بردارم...ولی واقعیته اینا
یه عمره داریم خودمونو گول میزنیم که مثبت فکر کن تا مثبت اتفاق بیوفته...
آره..زندگی زیباست ای زیبا پسند..زنده اندیشان به زیبایی رسند و از این حرفا=)
نمیدونم...شایدم واقعا زیباست و من چشامو بستم
ولی اینو میدونم...وقتیم که باز بود زیبایی ای ندیدم:)
-----
نامبرده بسیار شادمان میباشد
برچسب:
نویسنده: یاسین رستمیان